У нас вы можете посмотреть бесплатно حاج محمود کریمی - روضه (شهر خالی ز رفت و آمد شد) или скачать в максимальном доступном качестве, видео которое было загружено на ютуб. Для загрузки выберите вариант из формы ниже:
Если кнопки скачивания не
загрузились
НАЖМИТЕ ЗДЕСЬ или обновите страницу
Если возникают проблемы со скачиванием видео, пожалуйста напишите в поддержку по адресу внизу
страницы.
Спасибо за использование сервиса ClipSaver.ru
اين قطعه مربوط به مراسم عزاداری شب سوم ماه صفر در سال ۱۳۹۷مىباشد كه در هیأت رایةالعباس (عليهالسّلام) اجرا شده است. براى دسترسى به آثار حاج محمود كريمى، مىتوانيد به پايگاه اطلاعرسانی فطرس مراجعه نماييد. http://fotros.ir درصورتىكه به زبان دیگری مسلط هستيد، شما نیز میتوانید در ثواب نشر سهیم باشید. کافیاست ترجمه شعر اين قطعه را برای ما در دیدگاهها ارسال نمایید؛ تا به بخش زيرنويسها اضافه گردد. متن شعر: شهر خالی ز رفت و آمد شد شام در ظلم خود، مردد شد بعد آن پايکوبی و آواز بعد از آن ازدحام و آن همه ساز کوچهها سوت و کور شد، شب شد هر چه شد بعد نطق زينب شد چتر خواب افتاده بر سر شهر پهن شد مثل ابر، بستر شهر دختری باز بود چشمانش خواب را رانده بود مژگانش در نگاهش مرور خاطره بود و نگاهش به سمت پنجره بود شده خيره به انحنای هلال کنجکاو جواب چند سوال بغض کرد و همين که آه کشيد مادر از آه او زخواب پريد گفت سر نه به روی دامانم خواب ديدی، بخواب ای جانم روی دامن گذاشت دختر، سر گفت خوابم نمیبرد مادر زير لب گفت، من نفهميدم از کسی هم دمی نپرسيدم از کجا آمدند اين اسرا شأن آنان نبود چون فقرا راستی دخترک چه بود اسمش يادم آمد رقيه بود اسمش بر رخ او غبار را ديدی در نگاهش وقار را ديدی اشک در ديدههاش میلرزيد شهر در زير پاش میلرزيد طفلک آرام گفت يازهرا ما چرا سنگ میزديم او را صورتش با چه گشته بود کبود راستی آن سر به نيزه که بود سر کودک چرا به نيزه زدند مادر اين شاميان چقدر بدند دخترک باز بغض خود را خورد آه ديگر کشيد و خوابش برد ديد در باغی از بهشت خداست گفت بيدارم اين که يا روياست ديد با احترام و با جبروت هودجی میکند ز عرش هبوط در ميان هزار هُلّهی نور دختری خردسال کرد ظهور روی تختی ز نور کرد جلوس اهل جنّت به صف پی پابوس ملکی گفت دختر شامی بانويم داده بر تو پيغامی که بيا ساعتی به ديدارم تا که بار از دل تو بردارم دخترک بیقرار حرکت کرد رفت و بانوی خود زيارت کرد گفت اهل کجايی ای بانو چقدر آشنایی ای بانو لب گشود آن عزيز خانهی عشق که منم دُرِّ نازدانهی عشق به تو حق میدهم که نشناسی دختری خردسال و حساسی پيرهن پاره ديدهای به تنم باز نشناختی، رقيه منم من ز نسل خليل بت شکنم شهر پيغمبر خدا وطنم اين که از چيست آن شکوه و وقار ارث دارم ز حيدر کرار يادگار رسول هستم من جلوه دار بتول هستم من قُرَّةُ العِين عالمينم من فاطمه، دختر حسينم من عزّتم کم نشد به سنگ شما ننگ آمد به روی ننگ شما اهل عالم کوير و دريا من پاسخ هر سوال تو با من تو ز مادر جواب نشنيدی از سری که به روی نی ديدی سر کوچک سر برادر من شيرخواره، علیاصغر من سر ابرو شکسته، سقا بود سر پر خون و خاک، بابا بود از کبودی صورتم بشنو گوشهای از مصيبتم بشنو يک شب از روی ناقه افتادم حبس شد بين سينه فريادم تا به هوش آمدم در آن صحرا ناخداگه صدا زدم بابا بر روی خار میدويدم من اثر از کاروان نديدم من پای زخمی ز راه ماندم من ذکر أَمَّنْ یجِیب خواندم من ياد يک حرف عمّه افتادم که در آن لحظه بهر امدادم جمع کردم تمام نيرو را گفتم از روی درد يازهرا مادر آمد به چشم گريانش سر نهادم به روی دامانش چشم من گرم خواب شد يکدم حيف خوابم خراب شد يکدم لگدی خورد روی پهلويم پنجهای رفت بين گيسويم مشتها میرسيد از هر سو دستهايم شکست از بازو