У нас вы можете посмотреть бесплатно Dr. Estelami on "Love in Rumi Works" или скачать в максимальном доступном качестве, видео которое было загружено на ютуб. Для загрузки выберите вариант из формы ниже:
Если кнопки скачивания не
загрузились
НАЖМИТЕ ЗДЕСЬ или обновите страницу
Если возникают проблемы со скачиванием видео, пожалуйста напишите в поддержку по адресу внизу
страницы.
Спасибо за использование сервиса ClipSaver.ru
سخنرانی دکتر محمد استعلامی با موضوع «عشق در کلام مولانا»، ارایه شده در کنفرانس انسان و عشق؛ ژانویه ۲۰۰۴، لسآنجلس. همچنین در پایان ایشان چکامه «حماسهٔ خاک» را قرائت میکنند: حماسهٔ خاک، برای ایرانم من از این خاک روییدم دلم را، گِل از این خاک است مِی جانِ من از انگور این تاک است چه باک ار کینه ها آلودهاش کردند؟ به اشک دیده باید شست خاک پاک ایران را من آن را بارها با اشکهایم شستشو دادم بر این خاک به اشک عاشقان شُسته گیاهی را که خودرو در کنار کوچه اسفند میروید نخستین برگ های بید مجنون را کنار باغ فروردین حضورِ سرخِ خونین شقایق را که همچون اخگری با عمر بس کوتاه به روی سینهٔ کُهسار می تابد بهاران، چشمه هایی را که روزی چند میان صخره های کوه میجوشد یکایک قطره ها را نغمه جوشیدن هر قطره ای را نیز چو جانم دوست میدارم درود ای خاک! درود بی شمار از من خراسان، خطه " جان و خرد" را، مهد پیر طوس بلور جام نیشابور را! پراز فروغ بادهٔ اندیشهٔ خیام که در تاریکی تاریخ بسان صبح زیبای خراسان است درود آن "جومه نارنجی" قوچان دشت حاصل خیز گرگان را تو را مازندران! ای سبز چون طبع منوچهری تو را ای مخمل زیبای شالیزار سر بر دامن جنگل تورا ای باغ سبز چای لاهیجان! چو جانم دوست میدارم تو آذربایجان! ای مرزبان قبله زرتشت! تورا ای پاسدار میهن از دشمن! تو را هم دوست می دارم تو ای کولی ! بلندای تنت راپای چادر ها به رقص آور بزن فالی . به من آن قصه ناگفته را واگو تو کردستان ! که مهد دلربایان و دلیرانی تو هم از ساکنان خانه غمگین این جانی لرستانی تو؟ دارم " سی تو" هم حرفی تو هم آزادگی را تا فراز کوهها بردی تورا هم دوست میدارم تو خوزستان! تو ای کانون گرم گرمی و امید بمان ای آتش عشق وطن! با من تو ای شوش! ای کتاب بسته تاریخ! تورا ای بیکران آفتاب دشت! تو را ای شهد باران نخل دشتستان! تو را ای ساحل بوشهر! تورا ای نغمه غمگین ماهیگیر! چو جانم دوست میدارم تورا ای دوست ! که " دامانت پر از گل بود و سوی شهر میرفتی" وچون سعدی حدیثی از گلستان گفت تو آن " دامان گل را ریختی ، آویختی در دامن سعدی" و میدانی بهار آن سال گلستانی به بار آورد که از باد خزانش هیچ بیمی نیست تورا هم دوست میدارم تو هان! ای "پیرهن چاک غزلخوان"! ای "صراحی بر کف سر مست خوی کرده"! که شب ها چون ز "گلگشت مصلی" باز میگشتی کنار "آب رکن آباد" به نرمی سر فراگوش لسانالغیب میبردی که: "خوابت هست؟" تو با آن "باده شبگیر" غریب خسته از زهد ریایی را به سان "ذره ای رقصان میان نور" به سوی "خلوت خورشید" میبردی تو را هم دوست میدارم تو ای سرپنجهٔ فرسودهٔ رنجور که زیر آسمان روشن کرمان شبانه آرزوهای طلایی خواب میبینی و فردا باز به پای دار قالی صد هزاران گل به روی تار و پود خام میریزی تورا هم دوست میدارم کنون جان مسافر عزم مُلک سیستان دارد ندارد توشهٔ راهی، مگر یک آرزوی خام که روی خاک آن سامان نشان پایِ رخش تهمتن بیند دریغ اما، که هر جا تَهمتَن، آنجا شَغادی هست و چاهی پُر زِ خنجرهای زهرآلود فراتر، کنار برکهٔ هامون سخن از آرزوی خام دیگر هست که روزی، مریمی از دودهٔ زردشت به تقدیر اهورائی ز هامون بارور گردد مسیحایش، همان هوشیدر زردشت درفش پاکدینی را برافرازد