У нас вы можете посмотреть бесплатно عید رضوان: شعری از مهوش ثابت-شهریاری با صدای ایشان или скачать в максимальном доступном качестве, видео которое было загружено на ютуб. Для загрузки выберите вариант из формы ниже:
Если кнопки скачивания не
загрузились
НАЖМИТЕ ЗДЕСЬ или обновите страницу
Если возникают проблемы со скачиванием видео, пожалуйста напишите в поддержку по адресу внизу
страницы.
Спасибо за использование сервиса ClipSaver.ru
شعری از مهوش ثابت-شهریاری با صدای ایشان در بارۀ عید رضوان که توسط تمامی بهائیان عالم در سراسر جهان جشن گرفته می شود. عید رضوان عالم نو و میهن نو و قانون کهن نو اندیشه نو و پیشه نو و درس وسخن نو افسانه نو و خانه نو و باغ و چمن نو خورشید نو و ماه نو ودشت و دمن نو دنیا اگراز عطر نفسهای توآکنده نباشد به چه ارزد؟ رضوان شد وخودپرده برافکندی ودیدیم دراوج شــــدیم و به هوای تو پریدیم آوای طرب ازدل هر ذره شـــنیدیم هستی همه در شعشعۀ عشق تو دیدیم دولت اگرت دولت پاینده نباشد به چه ارزد؟ فرمـــان توچون لرزه براندام جهان بود عالم همـــــه درپنجــۀ تقلیبِ زمان بود ایران وطن پاک شهیدان و شـــهان بود گلزار خزان دیده دگرشـاد و جوان بود دل گر زتمنای تو شرمنده نباشد به چه ارزد؟ پیمان بهـــــارین تو با دشت چه گوید گلهــــــای شقایق دگر از سنگ بروید عاشق، گلِ امیــــد زدست تو ببــــوید بارانِ تو خونابه ز رخســـاره بشوید این غنچه اگر برلب او خنده نباشد به چه ارزد؟ ای باد بهـــاری خبــر یار چه آری ؟ ای چشمۀ جاری سرِ دیدارِ که داری؟ ای بلبل بیدل دگر از هجرِکه زاری؟ ای ماه دلارا زچه افسرده و تاری؟ شوق تو اگر ساری و بالنده نباشد به چه ارزد؟ این ولوله آن نیست که حاسـد بنشاند قاصد به گمان آید وفاسق بکشـــاند جان لایق آن نیست که عاشق بفشاند پیغام تو آن نیست که فاسد برســاند آیینه اگر صاف و درخشنده نباشد به چه ارزد؟ ما بنــــدۀ آن پادشــه ِ بنــده نوازیم بیگــانه نخــوانید که ما مَحرم رازیم در اوج غـــروریم وَ در عین نیــــازیم جز عشق تو برعالی ودانی به چه نازیم؟ این بنده اگر نام تو را بنده نباشد به چه ارزد؟ لبریز زعشــق تو و مسـحورجـمالیم جـویای تو و منتـظر اِذنِ وصــالیم ما را بنگـر چون به تمنــای محالیم عمری است که سرگشتۀ این خواب وخیالیم آینـده که بالنـده و پوینده نباشد به چه ارزد؟ ما ذره و ازســینۀ ما سـرزده انوار تا یارنمــوده است به ما گـوهر اسرار بربادکن آن سجده وسـجاده وافکــار خلقـی به نیازند و به سویت همه انظار این نور اگر نشر و پراکنده نگـردد به چه ارزد؟ غرقیم دراین بحــروندانیم که غــرقیم آرام چو آبیم وسِتیهَـنده چو برقیـم مازنده وســـــرزنده و دوراز زر و زرقیم خود مطلــع نوریم و گدازندۀ حرقیم اَقدام توگـرصارم و ســازنده نباشد به چه ارزد؟ بی پایه وپیــوندِ تو زاریم و حقیـریم دور از توچنان گمشـده فرزندِ صغیریم اَغنـام تو و درکف هـر گرگ اسیریم درمذبحۀ عشـق ذبیحیم و بصــیریم برهان توگـرمحکم وکوبنـده نباشد به چه ارزد؟ جز داغ نسیم نفَسـت باغ چه دارد؟ این باغ به جزحسرت تو داغ چـه دارد؟ جزمـهر درخشـــان توآفاق چه دارد؟ این عشق به جزخدمت، مصداق چه دارد؟ اندیشه اگرجاری و جوینده نباشد به چه ارزد؟ خنجر به رگ و سر به ره وپای به بندم هرکـس به هوایـی دهد از فاجعه پندم ازعیش مگویید که من عشــق پسندم دیگر نه کسی می دهد آسیب و گزندم سر درقدم دوست گر افکنده نباشد به چه ارزد؟