У нас вы можете посмотреть бесплатно داستان ترسناک اجنه باغ انجیر: گنجی که زندگیم را تباه کرد или скачать в максимальном доступном качестве, видео которое было загружено на ютуб. Для загрузки выберите вариант из формы ниже:
Если кнопки скачивания не
загрузились
НАЖМИТЕ ЗДЕСЬ или обновите страницу
Если возникают проблемы со скачиванием видео, пожалуйста напишите в поддержку по адресу внизу
страницы.
Спасибо за использование сервиса ClipSaver.ru
شبِ اولی که قربان توی سوله موند، صبحش گفت صداهایی شنیده که اسمش رو صدا میزدن. شبِ دوم، درِ قفلشدهی سوله از داخل باز شده بود، بیهیچ ردّی از دست یا پا. شبِ سوم، فهمیدیم شرط پدربزرگ فقط یه حرف نبود… اون سوله از قبل تنها نبود. داستان ترسناک: جاوید هستم. داستانی رو میخوام براتون بگم که به سالها پیش بر میگرده. زمانی که تازه از خدمت برگشته بودم و با اینکه پدرم مغازه طلا فروشی داشت، برای خودم یه فروشگاه رنگ و ابزار تاسیس کردم و کارمو شروع کردم. دوستی داشتم به نام قربان که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. پدر قربان آدم رو به راهی نبود. وضع مالی اونها خوب نبود و این مادرش بود که اونها رو به دندون گرفت و بزرگ کرد. قربان هم خدمتش تموم شده بود و چند ماهی بود که دنبال کار میگشت، اما کاری پیدا نمیکرد، تا اینکه یک روز وقتی با هم به باغ پدربزرگم که بیرون از شهر و نزدیک روستا بود، رفته بودیم، از دیدن ناراحتیش، دلم خیلی براش سوخت.یاد یکی از مشتری ها که مهندس کشاورزی بود، افتادم. تو کار قارچ بود و پول خوبی در میآورد. انتهای باغ پدربزرگم یه سوله خالی وجود داشت که قدیما به عنوان انبار استفاده میشد. جریانو به قربان گفتم. قربان هم با خوشحالی قبول کرد تا با هم شراکتی این کار را انجام بدهیم. موضوع رو به پدربزرگم گفتم. پدربزرگم اولش قبول نکرد، اما بعد که ناراحتی من رو دید قبول کرد، اما شرط گذاشت تا به هیچ عنوان کسی شب اونجا نخوابه از مهندس کشاورزی خواستم تا کار را به قربان یاد بدهد قربان بعد از اینکه کار را یاد گرفت از من خواست تا گذارم شبها همانجا توی باغ بماند. چون مسیر باغ تا خانه آنها طولانی بود و وقت زیادی از قربان میگرفت. با اینکه پدربزرگم شرط گذاشته بود، اما قبول کردم تا قربان شبها آنجا بماند، اما طولی نکشید که اتفاقات عجیب و غریب و ترسناک شروع شد و زندگی من و قربان را تحت تاثیر قرار داد اتفاقاتی که... داستان ترسناک اجنه باغ انجیر: گنجی که زندگیم را تباه کرد. لطفا کانال ما را سابسکرایب کنید. همچنین اگر ویدیوهای ما را دوست دارید ،لطفا با لایک کردم ویدئو از ما حمایت کنید و با ما همراه باشید. منتظر در نظرات ارزشمند شما در قسمت کامنت ها هم هستیم. لینک سابسکرایب کانال / @dastan_tarsnak_darre_tars سلام ما تصمیم گرفتیم در این کانال داستان های ترسناک که ارسالی از سمت شما دوستان هست و گاهی غم انگیز و گاهی شاد و در عین حال حاوی پیامهای عبرت آموز هست را با شما به اشتراک بگذاریم . لینک سایر ویدیوها و پلی لیست ها: • داستان اجنه • داستان اجنه • Видео لطفا ما را سابسکرایب کنید و ویدیوهای ما را لایک کنید. لینک سایر شبکه های اجتماعی لینک کانال تلگرام: لطفا کانال ما را سابسکرایب کنید. همچنین اگر ویدیوهای ما را دوست دارید ،لطفا با لایک کردم ویدئو از ما حمایت کنید و با ما همراه باشید. منتظر در نظرات ارزشمند شما در قسمت کامنت ها هم هستیم. لینک سابسکرایب کانال / @dastan_tarsnak_darre_tars سلام ما تصمیم گرفتیم در این کانال داستان های ترسناک که ارسالی از سمت شما دوستان هست و گاهی غم انگیز و گاهی شاد و در عین حال حاوی پیامهای عبرت آموز هست را با شما به اشتراک بگذاریم . لینک سایر ویدیوها و پلی لیست ها: • داستان اجنه • داستان اجنه • Видео لطفا ما را سابسکرایب کنید و ویدیوهای ما را لایک کنید. لینک سایر شبکه های اجتماعی لینک کانال تلگرام: https://t.me/dastandarretarss ترسناک ترین داستان واقعی داستان ارواح ترسناک داستان ترسناک جن داستان ترسناک جدید داستان ترسناک صوتی داستان های واقعی ترسناک داستانهای وحشتناک واقعی داستان های ترسناک ماورایی horror stories Scary stories Iranika Shams clip Sizdah #داستان #داستان_واقعی_ترسناک #قصه_ترسناک #ماورا #داستان_واقعی #داستان_ماورایی_ترسناک