У нас вы можете посмотреть бесплатно دیدی در به در، در بسته شدیم -- محمد آذری или скачать в максимальном доступном качестве, видео которое было загружено на ютуб. Для загрузки выберите вариант из формы ниже:
Если кнопки скачивания не
загрузились
НАЖМИТЕ ЗДЕСЬ или обновите страницу
Если возникают проблемы со скачиванием видео, пожалуйста напишите в поддержку по адресу внизу
страницы.
Спасибо за использование сервиса ClipSaver.ru
شام آخر آخرين شبي بود که دو نفره تو موقعيتِ هندسه نوازشِ لمس نشدن،گِردِ گَرد و غبار خود کرده جنجال،جمع بوديم و از نگاه به هم،هر آنچه در حق هم عمل بوديم را مرورآنه به ديده مِنَت درياي نآرآم ميسپرديم.... شام آخري که روي سفره اش داد،آب بود،فرياد زِ بيدادي،نان،ترس از نبود اَماني ديگر براي ورزيدن عشق،نور سفره،قسم به خاک و جانِ پدر،جام شرابش بود.... شبي که کارد سلاخي از نيام خارج شده براي خودکشي،سينه دريده را به حساب جدايي نشانه بود.... ساعتي تلخ براي نخوردن شامي که چاشنيش نفسهاي پشت تلفن مادري بود که ديگر حکمش مادر نبود،اما بود.... مادري که از درگاه براي جلوگيري از ورودش به بازپسگيري فکر شومِ فراق به بيرون هُل داده شد،با چادري وحشت زده و خاکي،دِلي نگران،پايي لنگان،چشمي گريان،دستي لرزان.... شام آخر ما،گره خورد به شام آخر دو پدر و دو مادر،شامي که پس از صَرفش،جنگ رخت خواب براي مولودانه دو فرزند در گرفت،شامي که پس از صرفش خواب هم بيخواب شد،بي خواب شدني که نُه ماه زجرِ مادران و عمري زجرِ خوردنِ کتک،در رينگ دنيا را در پِي داشت.... شام آخري که سوار بر خر شيطان،رفتن را در ديگ بار گذاشت.... شامي که عشق تب کرده اَلَکي گويان،خدا را به رقص باله بي تفاوتي،نشاند.... امان از دِل بارداري که فراموشي را ويار کرد و ياد ديارِ بي ياري را خاکستريانه به خود گرفت.... هنوز بي مرز ميشد دمِ رفتن،عشق را ديد،بوييد و حتي چِشيد و قسمت ماندن را در قسمت آخر سريال،ماندني کرد.... بيقراري اشک در چشم را ديدم و ديد،با اشک،پشت سرش به هنگام رفتن آب ريختم تا شايد مثل مسافر راهي شده،باز هم.... بگذريم.... به اخرين بارها معتقدم.... آخرين پلکِ باز اين عشق را با دستان خودش بست و.... آخرين بار لبخندش را با تبعيدِ خود به باخت نقاش بودم،تا آخرين کار را براي شاد کردنش کرده باشم.... آخرين شام بود،آخرين سيگار،آخرين پُک و آخرين تپشِ قلب تاوُون زده،براي پر کشيدن روح از جسمي که در دستهايش جان داد.... بيصفا شد سيگار آخر را به تَه رسيدن ولي به تَه نرسيدن،حتي نوازشِ دست خدا هم زخم بي مرهم شده را مرهم نشد.... خدايي که جاي حق نشست و حق را دربه در کرد.... من و حق هردو خسته از هر محکمه به دنبال احقاق حقيم و فرياد ميزنيم،بيصدا.... گاهي هم حق با حقِ که زير بلندتدين صداها سکوت کرده.... خدايا بلند شو از جاي حق،جديدا هر کس متهم به هر کار ميشود تو را که جاي حق نشسته اي نشانه ميرود تا گناهش را به گردنت بيَندازد.... جمشيد کوشي؟؟؟ / azari.mohamad