У нас вы можете посмотреть бесплатно داستان بهرام گور : داستانهای شاهنامه فردوسی - قسمت پنجاهم или скачать в максимальном доступном качестве, видео которое было загружено на ютуб. Для загрузки выберите вариант из формы ниже:
Если кнопки скачивания не
загрузились
НАЖМИТЕ ЗДЕСЬ или обновите страницу
Если возникают проблемы со скачиванием видео, пожалуйста напишите в поддержку по адресу внизу
страницы.
Спасибо за использование сервиса ClipSaver.ru
حمایت مالی اختیاری از کانال دیپ استوریز / deeppodcastiran ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ :music by @incompetech_kmac Kevin MacLeod @ScottBuckley under Creative Commons Attribution: https://creativecommons.org/licenses/... ___________________________________________________________________________________ اگر طراح هر کدام از طرحهای استفاده شده در این ویدئو رو میشناسید یا خودتون طراح آثار هستید، به ما ایمیل بزنید تا اسمتون رو به عنوان طراح اعلام کنیم. If you own any of the arts that we used in this video, or you know the artist of any of them, please contact us via email to give you the credit. [email protected] ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بهرام گور – قسمت پنجاه – شاهنامه فردوسی هنگامیکه بهرام بر تخت پادشاهی نشست، پرودگار رو ستایش کرد. بهرام دستور داد نامه ای به همه بزرگان در سراسر ایران بنویسن و همه گی مطیع شاه بهرام باشن. حتی اونایی که قبلا با بهرام مخالف بودن از مُنذِر خواهش کردن وساطت کنه که بهرام مخالفانش رو ببخشه. بهرام هم به حرفِ منذِر احترام گذاشت و همه اطرافیان در مراسم پادشاهی بهرام شرکت کردند. بهرام بسیار به شکار علاقه داشت، یک روز به شکار رفت. در راهِ برگشت و هنگام غروب، به یک دشتی رسید. از دور دید که آتشی روشن کردن و چهار دختر زیبا روی دور این آتیش میزنن و میرقصن. بهرام به سمت دخترها رفت. از اسمِ و رسمشون پرسید و فهمید دخترانِ آسیابان هستن. صبح زود بهرام ، آسیبانِ پیر رو ملاقات کرد و بهش گفت: تو چهار دختر زیبا داری اما اینها رو تو خونه نگه داشتی، چرا نمیذاری برن خونه بخت؟ آسیبان جواب داد: ای جوانمرد. من فقیرم و هیچ چیز ندارم که به عنوان جهیزیه به این دخترها بدم. بهرام به آسیابان گفت: هر چهارتاشون رو به من بده. پیر مرد نمیدونست بهرام شاهِ ایرانه ولی فهمیده بود که باید شخصِ مهمی باشه به همین دلیل به بهرام گفت: من شرمنده تو میشم عرض کردم چیزی ندارم به عنوان جهیزیه بدم. بهرام جواب داد: من دلباخته دخترانِ تو شدم و کاری به مال و اموالِ تو ندارم. اینها رو به من بده و دیگه هم بحث نکن. پیر مرد قبول کرد . فردا صبح دخترها رو سوار بر اسب کردن و با خودشون بردن. آسیابان و همسرش مات و مبهوت بودن که چه اتفاقی افتاده آیا این وصلت خوش یمن خواهد بود یا نه! چند روز بعد کدخدای ده به دیدار آسیابان اومد. کدخدا به آسیابان گفت: اگر پرودگار چیزی رو واسه بنده ش بخواد، زمین و زمان دست به دستِ هم میدن تا اون اتفاق بیافته. مردی که دامادِ تو شده، بهرام، شاهه ایرانه. و به دستور اون این ده و سرزمین های اطرافش رو به تو واگزار کرده. بهرام مدتی با بزرگان کشور وقت گذروند. اون بسیار به درباریان و سایر سیاستمدران آسون میگرفت و رابطه خوبی با همه شون داشت. زمان گذشت و دوباره فصل شکار فرا رسید. دور و بری ها به بهرام گفتن بهتره شاه به شکار و تفریح بره. بهرام بار و بندیل رو جمع کرد و به همراه ملازمان به مرزهای توران رفت چرا که اونجا خوش آب و هوا تر بود و شکارهای فراوانی میتونستن پیدا کنند. اون روز کلی شکار کردن و به همه خوش گذشت اما وقتی میخواستن برگردن، بهرام بسیار خسته بود و احساس بیماری میکرد. به یک روستایی در همون حوالی رسید. در راه زنی رو دید و از زن خواست که امشب مهمونش باشه. زن قبول کرد و بهرام به اون روستا رفت. شوهر این زن یک کشاورز بود هر دوشون اصلا نمیدونستن که شاهِ ایران مهمونشون شده، زن به شوهرش گفت که یکی از گوسفندان رو سر ببرن تا از مهمان پذیرایی کنن، شوهر ناراضی بود اما زن اصرار کرد که خجالت زده مهمان نشن. دو سه روزی بهرام مهمانِ این زن و شوهر بود و اونا هر چی داشتن به مهمان ناخوانده شون پیش کش کردن. بهرام یک روز به زن گفت : آیا شاهِ ایران رو میشناسی؟ زن گفت : بله، جوون مردی به نامِ بهرام. بهرام پرسید : نظرت راجع به بهرام چیه؟ زن گفت: ما ازش بدی نشنیدیم. اما همه چیز به دستور اون انجام میشه در حالیکه روستای ما در مسیر شهرهای بزرگ قرار داره و اطرافیان بهرام زیاد به اینجا رفت و آمد میکنن. اونا مدام ، مال و اموالمون رو به زور از مون میگیرن و حتی دختران جوان روستا رو بد نام میکنن. بهرام که این حرفها رو شنید بسیار ناراحت شد اون فهمیده بود اطرافیان از مهر و محبتش دارن سوء استفاده میکنن پس تصمیم گرفت از این به بعد به اطرافیانش سخت بگیره. بهرام از اون روستا رفت و به پاسِ این مهمانوازی، زمینهای بسیاری رو تقدیم به اون زن و شوهر کرد . این زوج فهمیدن که مهمانشون کسی نبود جز شاه بهرام ساسانی. اونا کلی از بهرام عذرخواهی کردن اما بهرام از این مهمانوازی بسیار لذت برده بود. بهرام مدام به شکار و گردش میرفت و در طی این مسیر، دخترانِ زیادی رو ملاقات کرد و تمامی این دخترها رو با خودش به حرمسرا برده بود. اکثر روزها رو به تفریح و شکار گور و شیر میگذروند و شب هنگام به حرمسرا میرفت و مشغول زنهای حرمسرا میشد. تعداد دخترانی که در اختیار داشت از صد نفر گذشته بود. اطرافیان و بزرگان این رفتارها رو مناسبِ یک پادشاه نمیدونستند. چند تن از بزرگان نسبت به این کار ها به بهرام هشدار دادند، بهرام که در اون زمان سی و هشت سال داشت، قول داد که تا چهل سالگی به شکار و عیش و نوش ادامه و بعدش به زندگی معمولی برگرده و مثل یک پادشاه رفتار کنه. شهریور ماه همون سال، بهرام به همراه سپاهیان دل به دشت زد. خبره ترین شکارچی ها در این سفر همراه شاه بودن، بهرام گفت قصد داره به شکار شیرهای دشت بره. بهرام با شمشیر و کمان هر چی شیر نر و ماده میدید، شکار کرد. یکی از اهالی دشت به بهرام گفت: ای شاهِ جهان ، تعداد شیرهای این دشت اونقدری نیست که داری شکار میکنی، اگر همینطور ادامه پیدا کنه دشت خالی از شیر میشه و این برای مملکت ما اصلا خوب نیست.