У нас вы можете посмотреть бесплатно شاه اسماعیل صفوی : قسمت 1/3 - خداوندِ چهارده ساله или скачать в максимальном доступном качестве, видео которое было загружено на ютуб. Для загрузки выберите вариант из формы ниже:
Если кнопки скачивания не
загрузились
НАЖМИТЕ ЗДЕСЬ или обновите страницу
Если возникают проблемы со скачиванием видео, пожалуйста напишите в поддержку по адресу внизу
страницы.
Спасибо за использование сервиса ClipSaver.ru
حمایت اختیاری از دیپ پادکست: https://hamibash.com/deep.war / deeppodcastiran Instagram: / deep.podcast Telegram Channel: Https://www.telegram.me/deeppodcast music by @incompetech_kmac Kevin MacLeod @ScottBuckley ـــــــــــــــــــ شاه اسماعیل صفوی – قسمت اول نوجوانِ سرخ پوش منبع ما در این ویدیو این کتابِ شاه اسماعیل اول پادشاهی با اثرهای دیر پای در ایران و ایرانی نوشته دکتر منوچهر پارسا دوست ما قصد داریم در سه قسمت زندگینامه شاه اسماعیل صفوی رو تعریف کنیم . این ویدیو قسمت اول از این پادکست سریالیه. هر زمان فرصت کردید یه سر به کامنت اول بزنید شاید تا اون موقع هر سه قسمت آماده شده باشه. در کامنت اول میتونید لینک هر سه قسمت رو پیدا کنید . بریم به سراغ قسمت اول از زندگینامه شاه اسماعیل صفوی بنیانگذار سلسله صفویه اسماعیل فرزندِ شیخ حیدر در سال 866 خورشیدی در اردبیل به دنیا میاد. مادرش مارتا یا همون حلیمه بیگُم بود. حلیمه بیگم دخترِ اوزون حسن پادشاهِ آق قویونلوها بود. مادر بزرگِ شاه اسماعیل یک مسیحی بود. دسپینا کاترینا. این زنِ مسیحی با این شرط با اوزون حسن ازدواج کرد که تا پایان عمر دینش رو حفظ کنه. چون دسپینا کاترینا اهلِ ترابوزان بود و ترابوزان تا قبل از حملهی عثمانی یک شهرِ مسیحی نشین به شمار میرفت. اوزون حسن این شریط رو پذیرفت و مادربزرگ شاه اسماعیل تا پایانِ عمر یک مسیحی باقی موند. زمانی هم که از دنیا رفت در کلیسای سنت جُرج در دیاربکر به خاک سپرده شد. مادر شاه اسماعیل ، مارتا ، یک دختربچه بود که نیروهای عثمانی به کشورِ آبا و اجدادیش یعنی ترابوزان حمله کردند. تمامی اعضای خانوادهی مادریش توسط جهادگرانِ عثمانی کشته شدند. بعدش روزگار بر این دختر تیره و تار شد. برادرش مقصود که خیلیها فکر میکردن قراره پادشاهِ ایران بشه، توسط نزدیکانش به قتل رسید. شوهرش حیدر که پدرِ شاه اسماعیل بود، توسط حاکم منطقه یعنی سلطان یعقوب کشته شد. در این زمان مارتا ، مادرِ سه پسر بچه بود. پسرهایی به نامهای ابراهیم، علی و اسماعیل. اسماعیل از همه کوچکتر بود. ایران بسیار شلوغ و آشفته شده بود. در این شلوغیها فردی به قدرت رسید به نامِ رستم بیک. رستم بیک دستور داد این زن و سه پسرش رو در تبریز زندانی کنند. قزلباشها تلاش کردند مارتا و سه پسرش رو نجات بدن. در جریان زد و خورد، علی ، پسرِ بزرگِ مارتا کشته میشه و مارتا به همراهِ دو پسرِ دیگهش یعنی ابراهیم و اسماعیل به لاهیجان پناه میبره. بنا به دلایلِ نامشخصی، دومین پسرش یعنی ابراهیم در لاهیجان از دنیا میره. مشخص بود که این اتفاقات تلخ تاثیر خیلی بدی روی مارتا بذاره. یک کینه و نفرتی درش شکل گرفته بود و به دنبالِ فرصتی برای انتقام میگشت. هم دولت عثمانی و هم دولت ایران تبدیل شده بودن به دشمنِ مارتا. در این دشمنی راهی جز انتقام وجود نداشت. از اونطرف قزلباشها و خاندانِ صفویه و مریدانش، تبدیل شده بودن به دوستانِ جدایی ناپذیر برای مارتا. چون با جفت چشماش دیده بود که فقط این افراد ، خودش و فرزندانش رو دارن نجات میدادن. مارتا در یک چنین شرایطی و با این انگیزهی انتقام، فرزندش اسماعیل رو پرورش داد میبینیم که اسماعیل تحت تاثیری مادری قرار داشت که به دنبال انتقام میگشت. هم انتقام از عثمانی و هم انتقام از حکومتهای محلی ایران. جدا از اون خودِ محیطِ لاهیجان هم یک محیط مذهبی و متعصب بود. خودِ این محیط هم تاثیر بسیار زیادی روی اسماعیل گذاشت. اسماعیل زمانیکه واردِ لاهیجان شد تنها 8 سالش بود. یک ذهن جوون و آماده برای یادگیری. تا سیزده سالگی در لاهیجان بود . در این مدت در آرامش کامل قرار داشت و همهی اطرافیان بهش توجه میکردند. یک نکته رو باید بگیم. زمانیکه اسماعیل هنوز به قدرت نرسیده بود، اکثر مردمِ ایران مخصوصا منطقهی آذربایجان سنی بودند و شیعیان در اقلیت قرار داشتند. به طورِ کلی بیشترین تعدادِ شیعیانِ ایران در قم ، کاشان، گیلان و مازندران زندگی میکردند. فقط در همین چهار تا شهر بودند. مابقی شیعیان در شهرهای مختلف ایران پراکنده شده بودن. اکثرِ شیعیانی که در قم و کاشان بودند اصالتی عرب داشتند. یعنی اصالتشون برمیگشت به اعرابی که زمانِ ساسانیان به ایران حمله کرده بودند. اما شیعیانی که در گیلان و مازندران بودن داستانشون فرق داشت. مازندران و گیلان آخرین نقاطی بودن که اعراب تونستن بگیرن. بعدش هم به طورِ رسمی به قلمرو عباسیان در اومدن. همواره مردمِ شمالِ ایران نسبت به حکومتهای عربی یک حسِ نفرتی داشتن. در نتیجه به مخالفانِ حکومتهای عربی پناه میدادن. اکثرِ این مخالفان از شیعیانِ علوی بودند. به همین دلیل به مرور زمان مردم گیلان و مازندران هم شیعه شدند. حالا یا شیعیان علوی یا شیعیان زیدی. اسماعیل هم که دورانِ کودکیش رو در لاهیجان سپری میکرد در یک محیط کاملا شیعه بزرگ شد. مراسم مذهبی به راحتی برگزار میشد و کسی کاری به کارشون نداشت. هم شهر روی تعصبات اسماعیل تاثیر میذاشت، هم مادرش و هم بزرگانِ قزلباش. همهی اینهایی که گفتیم خیلی در تربیت و در تعصباتِ مذهبی اسماعیل نقشِ ویژهای ایفا میکردند. تردید دارم که از زمانِ نرون تا به حال، چنین فرمانروای ظالم و خونآشامی هرگز بوجود آماده باشد. هر چه که بود شاه اسماعیل دستور داد مذهبِ رسمی ایران شیعه باشه. دستوری که تا به امروز پا برجاست و ایران به عنوان بزرگترین کشور شیعه در جهان شناخته میشه که بیشترین جمعیت شیعه در این کشور زندگی میکنند. یک تعداد دیگه از مردم تبریز به خراسان و هرات پناه بردن. هرات در اون زمان در اختیارِ خاندان تیموری بود و نکته جالب اینجاست که حاکمان هرات شیعه بودن و اهلِ سنتِ آذربایجان به خاطرِ سختگیریهای شاه اسماعیل به یک خاندان شیعه پناه بردن. چون اونجا براشون امن تر بود. آق قویونلوها قدرت رو از دست دادند هشت صد نفر از جوانان تبریز که از خاندانِ الوند بیک بودن به دستور شاه اسماعیل مورد تجاوز قرار گرفتن